• 1404/12/28 - 20:46
  • -تعداد بازدید: 4
  • - تعداد بازدیدکننده: 4
  • زمان مطالعه : 4 دقیقه

کنشگران اصلی صحنه تاریخ (۳)

حکایت زندگی استاد لگنهاوزن فیلسوفی که برای اهل فلسفه در زمان ما نامی آشناست.

کنشگران صحنه تاریخ(۳)

قطره ای از دریا؛ حکایتِ فیلسوف امریکایی

از دو فیلسوف نامور جهان اسلام‌، درباره نقش اساسی کنشگران تاریخی و تاثیر گذاران بی بدیل اجتماعی سخن گفتیم.  هر چند کم نیستند فیلسوفان و اندیشمندانی که بر این باورند، اما در این قسمت حکایت فیلسوفی را بیان می کنیم که سرگذشت و تحولات فکری روحی او، مؤیّد ادعای کسانی چون ابن سینا و ابن رشد است. این فیلسوف نه متعلق به دیروز تاریخی است و نه مشرق زمین، بلکه در زمانه ما نفس می کشد و از دیار غرب و فیلسوفی آمریکایی است.

حکایت زندگی استاد، جناب لگنهاوزن(حفظه الله)است؛ فیلسوفی که برای اهل فلسفه در زمان ما نامی آشناست.

ایشان که استاد صاحب کرسی تدریس در دانشگاه تگزاس امریکا بود، داستان مسلمان و سپس شیعه شدنِ خود را برای ما چنین نقل می کرد:

در اوائل انقلاب اسلامی، یعنی سال ۱۳۵۷، در دانشگاه تگزاس تدریس می کردم. در آنجا دانشجوی فعال و با استعدادی داشتم به نام "اکبر" که در مقطع ارشد مشغول تحصیل بود.

مدتی احساس کردم اکبر به طور منظم در کلاس ها شرکت نمی کند؛ گاهی کلاس می آید و گاهی نه.

روزی او را در ورودی دانشکده دیدم؛ جزوات و کتاب هایی را روی میز گذاشته و به افرادی که در حال رفت و آمد بودند، معرفی می کرد.

به او گفتم: اکبر! این چه کاری است که می کنی؟ چرا کلاس درس شرکت نمی کنی؟

او گفت استاد! در کشور ما انقلاب شده و من الان وظیفه دارم به هر نحو ممکن آن را کمک کنم.

گفتم: اکبر! تو الان در مقطع مهمی از زندگی خود هستی. هیچ می دانی داری چه کار می کنی؟! در یک دانشگاه مهم و در مقطع بالای تحصیلی! بیا و با سرنوشت خود بازی نکن!

اکبر! تو به زودی از یک دانشگاه معروف امریکا فارغ التحصیل خواهی شد و موقعیّت خیلی خوبی در انتظار توست. این کارها را رها کن و به کار اصلی خود بپرداز!

اما‌ معلوم بود که اکبر حال و هوای دیگری داشت‌ و سخنان مرا چندان جدّی نمی گرفت.

اکبر همینطور که به من نگاه می کرد گفت: استاد میشه یکی از این جزوه ها را از من بگیرید و مطالعه کنید؟

من در حالی که با تعجبِ همراه با تمسخر به او نگاه می کردم، گفتم: اکبر بس کن! من به تو می گویم این کارها را کنار بگذار و درس و کلاس را جدّی بگیر، تو به من می گویی جزوه بگیرم و مطالعه کنم! این جزوه ها به درد من نمی خورد.

اما او اصرار کرد و من با بی میلی یکی از آنها را گرفتم؛ جزوه ای بود از نهج البلاغه.

آن را خواندم کمی حساس شدم و به فکر فرو رفتم. ولی از بس مشغله کاری داشتم، آن را کنار گذاشتم.

مدتی گذشت، یک روز اکبر به من گفت: استاد! من می خواهم به ایران بروم.

من از این حرف اکبر خیلی ناراحت شدم. به او گفتم: اکبر تو عقلت را از دست دادی؟! اصلا می دانی در چه موقعیّت تحصیلی هستی؟! این کار را نکن.

اکبر در جواب من گفت: در کشور ما جنگ شده و رهبر انقلاب ما دستور مشارکت داده است. هر کسی به هر نحوی که می تواند باید کمک کند و من باید به ایران بروم.

من در حین ناراحتی شدید از اکبر، با او خدا حافظی کردم.

مدتها گذشت و از اکبر خبری نشد.

پس از چند سال من برای شرکت در یک کنفرانس ریاضی به ایران دعوت شدم.

بعد از کنفرانس به کسانی که همراه من بودند، گفتم: من دانشجویی داشتم که اسمش اکبر بودم‌. او ضمن تحصیل دانشگاه را ترک کرد.

آیا می توانم او را ببینم؟ همراهان من گفتند: آیا آدرسی از او دارید؟

گفتم یک چیزهای دارم اما دقیق نه. وقتی آدرسِ کمابیش نامعلوم را به آنها دادم، آنها گفتند: یکی از خیابان های جنوب تهران است.

من به همراه آنها به آن خیابان رفتیم. پرسان پرسان از این کوچه و آن کوچه، بالاخره خانه ای را به ما نشان دادند. درِ آن خانه را زدیم.

پیر زنی در را باز کرد؛ او مادر اکبر بود.

من به مترجم گفتم به او بگو ما از دانشگاه آمریکایی تگزاس آمدیم و با اکبر کار داریم.

اما پیر زن چنین گفت: اکبر به جبهه رفت و شهید شد.

من در حالی که به شدت متأثر شده بودم، گفتم: میشه بگوئید مزار او کجاست؟

پیر زن آدرس مزار او را داد؛ قطعه ای در بهشت زهراء.

من به همراهان خود گفتم: دوست دارم بر سر مزار اکبر حاضر شوم. آنها پذیرفتند و با هم به بهشت زهراء رفتیم.

در آنجا مزار اکبر را پیدا کردیم. دیدم بر روی سنگ مزار اکبر عکس وی و گواهی دانشجویی اش در مقطع ارشد دانشگاه تگزاس، نقش بسته بود.

با دیدن این صحنه بسیار متأثر شدم و لحظاتی به فکر رو رفتم.

با خود گفتم: خدایا این چه اعتقاد و باوری است؟! کسی که از طبقه محروم بود، با مشکلات فراوان تحصیل کرد، در دانشگاه این چنینی پذیرفته و مشغول به تحصیل شد و اکنون در کشور خود نیست، اما تنها با اشاره رهبر دینی اش، پشتِ پا به همه موقعیّت های استثنایی خود می زند، به کشور خود بر می گردد، به جبهه جنگ می رود و جان خود را در راه باوری که دارد، فدا می کند؟!

  ادامه دارد. علی فلاح رفیع

  • گروه خبری : پژوهشی,مرکز مطالعات فرهنگ و اندیشه دینی
  • کد خبر : 4290